سفارش تبلیغ
صبا

به نام خداوند عشق و زاد و مرگ
متن زیر به بهانه زاد روزم است اگر شرط  ایجاز رعایت نشده است به بزرگواری خودتان ببخشید
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند
بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند
نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می کند
گر زمین دود هوا گردد همانا، آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می کند
سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می کند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد با من خزانی می کند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند
می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می کند
"شهریارا" گو دل از ما مهربانان نشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند
بسم ربالحکیم
به بهانه زاد روزم می خواهم نقاب بردارمو هر آنچه که در این سالیان بر سینه ام زخم می زند آشکار کنم اشتباه نکنید نمی خواهم پرده دری کنم که حضرت حق تعالی سالیان است پرده بر گناهان ما افکنده  برای همین به او مدیونم  ، به او مدیونم نه فقط به خاطر ستار بودنش بلکه بسیار نیک بوده است در حق من . به او مدیونم چون تنها کسی هستم که معنای عاشقیشم را گمان می کنم فهمیده ام معنای دوست داشتنش را به او مدیونم چون وجودش را احساس می کنم نه به نزدیکی لای شب بوها یا زیر کاج بلندی بلکه به نزدیکی رگ گردنم ...
بیست و چند سال از عمر کمیل (میثم) گذشت در بین بیست و چند سال باریان بار برای آنچه دیگران ندارند و نمی فهمند که ندارند غصه خورده ام خدایا تو شاهد هستی که  در آن زمانی که کودکان محله ام بازی می کردند تلاشم هشدار بی حجابی و فرهنگی بود خدایا تو شاهد هستی که با تمام وجود برای آگاه کردن این مردم قدم برداشته ام و خدایا تو شاهد هستی که هیچ چشم داشتی نداشته ام و ندارم خدایا تو تنها چشم داشت من در قبال تمام روزهای هستی که اسلحه به دست می گرفتم یا قلم می زدم و یا برای ناآگاهی شان فریاد می زدم خدایا تو که از نیتم آگاهی پس مرا کافیست خدایا شاهدی که از همان طفولیتم برای فرهنگی که از ان می ترسم گام برداشته ام خدایا تو شاهدی که از نوجوانی حقه بازی وحیله گری و نامردی را آموخته ام ولی هیچ گاه حتی در قبال کسانی که نامردی را در حقم تمام کردند به کار نبردم خدایا تو شاهد بودی زمانی که با تمام دلسوزی و ترس از عاقبت انها با هرتجربه اندکی که داشتم آنچه را که می دانستم به انها انتقال می دادم و خدایا تو شاهد بودی که بدزبانم خواندن شاهد بودی که تنهایم گذاشتند   خدایا تو از نیتم آگاهی خدایا تو نور هر تاریکی هستی و اگر در تاریکی پنهان شدم دیدی  اشک هایم  را برای راهنمایی این دوستان دیدی زخم های که در تاریکی زدند و من احساس کردم را تو گواهی خدایا تنها تو می دانستی که اگر نقاب نمی افکنم یا از این تاریکی بیرون نمی آیم به خاطر لذت پنهان شدن نیست بلکه به خاطر نشان ندادن زخم هایی است که بر تنم نشسته است خدایا اشک می ریختم نه برای زخم هایم برای نا آگاهی و اشتباهات کسانی که زخم می زندند و تو تنها می دانستی و می فهمی خدایا بر تمام کسانی که قول دادم و بیت بستم تا آنجا که گاهی فراتر از توانایی ام بود همراهی کردم و خدایا تو بد قولی و فراموش کاری این بیت شکنان را دیدی خدایا تو  شاهد بودی که هر انچه از حیله گری می دانستند دریغ نکرده اند خدایا تو شاهد بودی که تمام زندگی خصوصی ام را آینده شغلی فکری و حتی زندگی و اعصابم را برای ارتقاع فرهنگ این مردم گذاشتم و آنها به خاطر آنکه مثل آن پیرمرد که لبخند به لب داشت و چاقو در پشت پنهان کرده سخن نمی گفتم مرا ملامت می کردند  خدایا کمیل از این مردم اجر و مواجبی نخواست حتی لقمه ای که همگان توجیه اش می کنند را بر خود حلال ندانست  و آنان که می خندند و خوش زبان بودند او را به جیره خواری دشمنان اسلام تهمت زدند خدایا تو شاهد بودی که از ابرویم گذشتم و گذاشتم از ابرویم دریغ نکردند آنچه که خودشان مزمزه اش می کردند را به من نسبت دادند و من فقط به خاطر تو سکوت کردم  خدایا کمیل اجری از این مردم نمی خواهد تعریف و تمجید و لوح سپاس نمی خواهد خدایا هر انچه از بدزبانی و بددهنی تا بی آبروی و تهمت نا سزا به پدرش روا کردند را حلال می کند چرا که تنها تو را می پرستد و تنها به تو ایمان دارد خدایا کمیل نانش را سمت و پستش را قربانی ایمانش می کند نه آنکه ایمانش را جلوه اسلامش را تشیع و علی یه تنهایش را قربانی نانش کند خدایا اگر 15 نفر نه بلکه تمام مردم عالم بر بی کفایت کمیل شاهدت دهند لیاقت زیارت راهیان آسمان را ارزانی کنی کافیست اشکی ببخشی قطره اشکی را بر تمام آن کفایت ها و لیاقت ها وخوش زبانی ها و قول های عمل نکرده آبروهای بر آبروی دیگران استوار، ریش های بی ریشه نمی دهم قطره اشک درگاهت را می بوسم و تنها تورا بندگی می کنم و شاکرم که با تمام وجود تنها تورا دوست دارم نه اینکه لاف بزنم کلامت بزرگ به کار برم و در عمل امام زمانت را قربانی منیتم کنم
خدایا کمیل را امروز به خاطر تمام کوتاهی که در حق کمک رسانی به این مردم کرده ام ببخش خدایا کمیل را ببخش اگر در عبادتش کوتاهی کرده است
خدایا کمیل را ببخش اگر در توبه اش سستی افکنده است
خدایا ببخش اگر اندکی و کمتر از آن مال را آبرو را منیت را و یا هر چیز دیگر را در پرستش دخیل کرده است
خدایا کمیل تنها از تو مدد می طلبد چرا که تو تنها پناه بی پناه هانی
خدایا از همراهنی که مرا در نیمه راه تنها می گذارند خسته شده ام از دوستانی که عهد دوستی می شکنند و از ان دوستانی که طاقت دیدن زخم هایم را ندارند و  چون می بینند این مردم ایستاده  به کمک عصا راه می رود خسته شده ام مرا همراهی تو کافیست که به همراهی اینان امیدی ندارم در همراهیشان اگر تمام تلاشم را کنم اندکی همت نمی کنند چرا که تمام دنیا را فقط و فقط برای خودشان می خواهند و خدایا تو تنها همراه من هستی که تمام خیر را برای من می خواهی
خدایا کمیل را در راه علی و حسین (ع) رهنمود بگردان که تشخیص بی راهه از راه بسیار است
خدایا آن نانی که بر ابروی دیگران سوار است آن نانی که بر فروختن رفاقت و مردگانی سوار است را از کمیل بگیر
خدایا آن علاقه ای که بر دروغ سوار است آن علاقه یه نمی تمام را آن علاقه  نمی راه راه آن علاقه فراموش شده را از کمیل بگیر
خدایا مرا تنها در چشم خودت بالا ببر حتی اگر با تمام وجود از چشم این مردم افتاده ام
خدایا مرا با اشک های که ارزانی می کنی مدد کن حتی اگر زبان خوش و لحن شیوا و صمیمیت گفتار را از من گرفتی
خدایا مرا مددی کن که افتخاری باشم بر کلمه بندگیت
ک.م.کمیل
22/4/1389


+ نوشته شده در  سه شنبه 89/4/22ساعت  1:10 صبح  توسط komail  |  نظر

بسم ربالحکیم
صدای حاج صادق تو ذهنمه ... دلم تا چند یارب خسته باشد ... در لطف تو تاکی بسته باشد بیا باز امشب ای دل در بکوبیم بیا این بار محکم تر بکوبیم مکوب ای دل به سختی دست بر دست در این قصر بلور آخر کسی هست... نزدیکترین جای که به خدا بلد بودم اینجاست این جا که نشستم کرم طهماسبی روبهرومه ناصر بیابانی پشت سرم دست راستم ابراهیم همت پناه اون دور دورا اقای نجاتی مثل همیشه می خنده برادرهای یوسفی هم منتظرند شاید سری بهشون بزنم ؛ اینجا که نشستم بغض کردن و بغض شکستن تعرف نمی خواد اینجا می شه تمام مردانگیتو در بیاری و یه دل سیر گریه کنی کسی هم بهت کاری نداره ... بی خیال حیا و عرف ووو حرف مردم ... بگو بشکفت بغض پنهان من ...
اینجا الان که نشستم خلوته نه این که کسی نباشه حداقل شلوغتر از شبهاست ولی خلوته راحت می شه لباس که تو مردم می پوشی رو در بیاری خودتو از هرچی نام واسم ورنگه خلاص کنی
دلم برا خدای تنگ شده که راحت تو چشمام می شینه
یه مدت خدا کل رو کم کنی انداخته که میتونه آدم راو تنها تنها کنه فکر می کنم باز میخواد ثابت کنه فقط خودش برام کافیه خودش برای تمام تنهایم کافیه خودش برای تمام بغض هام و خودش برای تمام نداشته هام ... اینجا کسی نمی خنده اگه مردی گریه کنه اینجا میشه سر به حلقوم چاه ببری یا سر به نخل تکیه بدی رو زار زار گریه کنی اینجا کسی گیر نمی چرا گریه می کنی ... راستی چرا کسی نمی پرسه مشکلم چیه ؟!
این قسمت قدیمی یه جورای صفاش بیشتره این آینه شمدون ها این سرمه دون ها لبخنه گرمشون و قامتی که راست ایستاده و اینکه راحت میشه توشون گم شد اینجا صمیمتش بیشتره چون راحت خودت رو می تونی قاطی کنی توشون ... تو این عصر جمعه قالب کنی به مفهوم انتظار خیلی احت میشه
راستی بغض من برا عصر جمعه است یا ... خدایا معرفت به خرج بده تنهام نزا به همین جا قسمت می دم اینقدر با من تای تای نکن خدایا خودت می دونی که منم و خودت ... خدایا چرا حال می گیری تو که می دونی کمیل هیچی و هیچ کس جز خودت نداره هر چی داشتم گرفتی که بدونی راحت می گیری یا ثابت کنی هیچی نمی مونه جز خودت ... گرفتی که ثابت کنی خیلی تنهام قبول .. بابا ... معرفت ... کم اوردم یه کمکی ...


+ نوشته شده در  شنبه 89/4/5ساعت  2:50 عصر  توسط komail  |  نظر