سفارش تبلیغ
صبا
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو                             پیش من جز سخن
شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو                       
   ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و
بگفت                 آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از
چیز دگر می‌ترسم                گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به
گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت             سر بجنبان که بلی جز که به سر
هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد                          در ره
دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد  
       که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته‌ست عجب
یا بشر است            گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو
گفتم این
چیست بگو زیر و زبر خواهم شد                  گفت می‌باش چنین زیر و زبر
هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال                   خیز از
این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست  
         گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

چند تا برداشت کوتاه داشته باشیم چی میشه ؟
این روزها بد دلم گرفته احساس می کنم بازم گوشه رینگ ناک اوت شدم حریفم روی سرم ایستاده و با چشم حقارت نگاهم می کنه ... احساس می کنم ... قوی تر از من است امشب حریفم ... نمی دونم شاید کارم اشتباه بود انتخابم اشتباه بود حرکاتم اشتباه بود ولی حریف چی ...
خنده تلخ آدم ها همیشه از دل خوشی نیست
گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست
چی کار کنم نفرین ... زهی خیال باطل ... ایستاده باید مرد همون طور که قول دادم این بار دیگه نشونش می دم ...
گفتم نمی کشم
گفت عیبنداره حداقل این بار از طرف من ...
گفتم می افتم از پا می افتم ...
خدایا از پا افتادم و خودم ماندم و خودم ... یه یاعلی می گم تو کمک کن بلند شم نزا جلو اینا شرمنده باشم ...
خدایا کمیل هرچی بلد بود هر کاری تونست انجام داد خدایا کمیل اینبار هم افتاده گوشه رینگ زندگیش ... تنها
خدایا می دونم به غیر تو تکیه کردن ننگه خدایا تکیه گاهم باش که این مردم اینبار دیگه با قدرت هرچند کمشون خودم کردند
خدایا حساب من و این اهل ، نااهل رو به خودت می سپارم که خودت بلدی چطور باهاشون تا کنی
خدایا منم یه دل گرفته ... مثل این آسمان نیمه مرداد ... خدایا کمکی کن که راحت زار بزنم ... راحت بنالم راحتر از همیشه
خدایا گویا بازم من و موندم خودت مثل همیشه یه بار دیگه کمکم کن بتونم دوباره از زمین بلند شم .... و بیاستم
خدایا خرابتم مثل این نامردها خرابم نکن
همین


+ نوشته شده در  سه شنبه 89/5/12ساعت  4:34 عصر  توسط komail  |  نظر

بسم ربالحکیم

این روزها خیلی دلم برا خدا تنگ شده دیروز قرار بود با بچه ها بریم بیرون میگن شهرداری هم می خواد رای گیری شه چشمام پر از یه چیزی شده که نمی دونم چی بهش می گند. خدارو تو تک تک تنهایی ها حس می کنم ولی خیلی دور نمی دونم چرا یکی از بچه ها همه چی رو بهم زد قرار بود شب کوه بخوابیم نشد شورای شهر دیگه بی کار می شه اگه شهرداری هم رای گیری کنند شاید نمی دونم شاید این چیزی که تو چشماممه بهش می گن خیریت یا یه چیزی دیگه این دوری که با خدا دارم نمی دونم از کجا نشات گرفته ولی داره دیونم می کنم بازم نمی دونم چرا ولی ما هم خوب بلایی سرش اوردیم یه فکر پلید که واقعا از یک آدم پلید نشات گرفت نمی دونم شاید اگه شهرداری رای بگیری شورای شهر وقتش احتمالا برای شرکت در مراسم ها و فاتحه و جشن ها کامل باز میشه ولی تنهای با این خیریت چکار کنم اگه کسی که چیزی قول داده یا گفته رو فراموش کنه چی بهش می گند دروغگو ... زبونت رو گاز بگیر دلم بد هوای متن زیبایی اون مناجات عربی کرده الهم انصرنی علی شهوتی علی فعالی چقدر زیبا بود شب نصف شب از خونه کشیدیمش بیرون بردیم تو یه نقطه دور رهاش کردیم بیچاره بغض کرده بود اخه شهرداری که تمام کاراشو استاندار انجام می ده شورای شهری که بی کارند به چه درد می خوردند همون نباشند بهتره یا شاید بهتره بهش بگیم فراموشکار چه قدر راحت انسان ها حرفهای که میزنند رو فراموش می کنند فراموش می کنند که چه متن های می نوشتند متن زیبایی مناجات عربی برا هرکس هست کار ندارم ولی انصافا اگه خدا اگه نخواد مارو از مطیعانش قرار بده چی به سرمون می یاد تا حالا فکرشو کردید خوب فکرش بکنید نصف شب از خونه با لباس راحتی و زیر پوش کشیدیمش بیرون بردیمش بالا پارک شرقی انداختیم پایین چه حالی داد نمی دونست چی بگه منم نمی دونم با این شورای شهر چی بگم هزار تا ایراد تو کارشون یه پل زیر گذر ساده باید یه سال و نیم طول بکشه چطور تونل پنج کیلومتری شش ماه تموم میشه نمی دونم تموم شدن هر چیزی اینقدر ساده است من که فکر نمی کردم هیچ چیزی به این راحتی تموم بشه یا من فقط فکر می کردم و انتظار بی خود داشتم که کسی شرایطمو درک کنه درک کیلو چند دلتنگی کیلو چنده که این روزا اونقدر دلم برا خدا تنگه که بال بال می زنم برا دیدنش نه این که به خودکشی واین چرتیات فکر کنم ولی فعلا تنها داشته منه تنها پناهم و تنها حافظم تنها حفاظش در برابر تمام خطرات همون لباس و دمپایی و شلوار راحتیش بود خوب حقش بود برنامه کوه مارو بهم ریخت اومده می گه ما فردا می خاویم بریم مسافرت گفتم خره خوب تا فردا بر میگشتیم کاش برمیگشتیم و یه بار دیگه این شورای شهر رو می کشیدم پای محاکمه اونوقت من یه عالمه سئوال ازشون داشتم سئوال های اساسی از شهرک ها گرفته تا خیابون ها خیابون گردی من شاید برا تنهایمه اگه من کسی رو داشتم که خوب و بد رو بهم می گفت شاید من به چیزای دیگه فکر می کرد و اصلا فراموش می کردم هی چی هرچند کم بود رو هرچند کم ولی فکر می کنم خدا داره تنهایمو پر می کنه خدا داره حالیم می کنه که برام کافیه به جای هر آنچه ندارم به جای نداشته هام ای کاش داشته هام هم اینقدر می ارزید ، می ارزید فکر خبیثمون که تا تهش بریم اخه برداشته می گه من فکر کردم می خواین برین قم یه عالمه طول کشید تا حالش کنیم آخرشم یه عذر خواهی ساده نکرد انصافا چقدر بی شعور بود چقدر بی انصاف و بی شعورند بعضی ها... دوست دارم یه روزهمه شورای شهر رو به سئوال بگیرم برای تمام کارهای که نکردند و باید می کردند و کارهای که نباید می کردند و کردند شاید کارهای که من هم نباید می کردم و کردم زیاد باشه ولی ای کاش قبل از تهدید ها قبل از تنبه ها خودش بهم می گفت می گفت اخه چرا و به چه دلیل ای کاش خدا بهم می گفت و اخه چرا و به چه دلیل اینقدر هر چی امید و ارزو دارم رو ازم می گیره ... چرا و چرا و چرا و چرا

یاعلی


+ نوشته شده در  جمعه 89/4/11ساعت  8:53 عصر  توسط komail  |  نظر

به نام قلم  آنچه که خداوند به خاطر نوشتن به آن سوگند می خورد

بوی عید در ناودان روزگار می پیچد

پرده اول: تا پای ماشین رفتم ولی نطلبید خیلی سعی کردم راهی جنوب بشم
ولی مشکل رخ داد ... هنوز هم دارم تمام سعی خودم رو می کنم ... ولی
اینجاست که می گن شهدا هم باید بطلند که بری و اگه به هر دلیل نطلبید ...
هیهات

پرده دوم : مشکلات اردوی راهیان نور همچنان پا برجاست  گویا امسال از
بازرس هم استفاده کرده اند و خود بازرس هم مشکل ساز شده ... جالبه ...
حالا هی داد و بیداد کنید که چرا راهیان نور اینطوره ... موسسه مربوطه
احساس مبرم به امورزش داره و تزریق نیرو ولی کسی قبول نمی کنه

پرده سوم : شاید به دیدار شهردار برم ... بعضی طرح هاش جالبه ... مثل
همین نمایشگاه پارک شاهد ... یا جای استادیوم ... و یا خیلی طرح های دیگه
...

پرده آخر : چهارشنبه سوری رو شنیدم می خوان به گند بکشند ... جان
عزیزتون کاری نکنید که این معدود عید های که از اصالت ایرانی برامون مونده
بوی سیاسی بگیره ... بابا بی خیال بشید نمی شه ...

راستی یه نکته ای یادم رفت بگم دوم اینکه عیدتون مبارک چون ممکنه برا عید نباشم عید رو از همینجا به تمام دوستان دشمنان موافقان متنفران و غیره تبریک می گم

اولشم اینکه با این سرویس از وبلاگم بیشتر حال میکنم ازش بیشتر لذت می برم ... چرا؟

فعلا یاعلی


+ نوشته شده در  یکشنبه 88/12/23ساعت  3:15 عصر  توسط komail  |  نظر

به نام قلم آنچه که خداوند به حرمت نوشتن به آن سوگند خورده است

ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه می دانم نه می خواهم بدانم

دلسنگ یا دلتنگ! چون کوهی زمین گیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم

کوتاهی عمر گل از بالا نشینی است

اکنون که می بینند خوارم در امانم

دلبسته ی افلاکم و پابسته ی خاک

فواره ای بین زمین و آسمانم

آن روز اگر خود بال خود را می شکستم

اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم؟!

قفل قفس، باز و قناری ها هراسان

دل کندن آسان نیست! آیا می توانم؟!

«فاضل نظری»

پاورقی 1: دارم یه متن خداحافظی از دنیای فرهنگی اماده می کنم ....

پاورقی 2: گویا باید دیگه رو هیچ کس هیچ حسابی نکنم ... حتی اونای که حرفهای از صمیمیت (هرچند کم) زده اند.

پاورقی 3: دلم برای صحرای خاک و خاکستر پر می زنه ... ولی نمی تونم برم

یاعلی


+ نوشته شده در  چهارشنبه 88/12/12ساعت  9:48 عصر  توسط komail  |  نظر

به نام قلم آنچه که خداوند به آن به خاطر نوشتن سوگند خورده است 

حرفی نیست ... چون خبری نیست پس با چند نمای بسته تمام می کنم 

 نمای پیش: عید نزدیکه ... ریگی رو گرفتن ... سپندارمذ گذشت ... همین اینا تبریک داره

نمای اول: جشن تولد نجوا نزدیکه ولی همه ازش فراریند ... چی کار کرده این نجوا   

نمای دوم: جنبش نرم تشکیل شده ولی مارو دعوت نکردن جالبه ... شاید به خاطر دور قبل باشه  

هر چند دور قبلم دعوتم نکردن و خودم رفت ... شاید باز این کارو کنم  

نمای سوم : یکی می گه این پرواز نمی تونه برای تو طلوع باشه ... ما هم گفتم ما که رفتیم باقیش با خواست خدا و بنده خدا

(موسسه الزهرا اگه طلوع نبود حداقل تلاش برای پریدن بود ) 

نمای چهارم: دلم یه دل سیر فکر کردن می خواد به چی ... به هر چیزی که شما فکر نمی کنید...

نمای پنجم: بنده خدا حاجی فرزاد ... آدم رو یاد دورانی از زندگی خودم می اندازه ....  

نمای ششم : مدرس رو با تاکسی اومدم جالبه خیلی چیزا عوض شده بود که من ندیدم ... هر روز با وسلیه شخصی می اومدم 

نمای اخر : شاید مسافر شهر خاک و خاکستر نشم امسال ... ولی باز خود خاک می دونست که تمام سعیم رو کردم ... 

راستی دارم کارای دهخو رو می خونم شاید چند تا متن مثل او براتون نوشتم ...  

یاعلی


+ نوشته شده در  پنج شنبه 88/12/6ساعت  10:53 صبح  توسط komail  |  نظر
   1   2      >